به نام خدای مهربونم
سلام...
من... همون نرگسم؟!
نمیدونم چرا تو این چند سال اخیر همه یا دست کم بیشتر وقتایی
که میخوام پست بذارم، با همین سوال یا یه چیز کاملا مشابهش مواجه میشم...
یعنی من اینقدر تغییر کردم؟
آره... بیشتر از اونی که فقط بهش بشه گفت اینقدر...
من...
دیگه داستان نمینویسم...
تاحالا عاشق نشدم! ولی گاهی هم شعر هم مینویسم، اگه
یه گوشه ش رنگ و بوی عشق نده، اون شعر تموم نمیشه...
دبیرستانم تموم شده...
آخرین دست از فرم و روپوش های 12 سال مدرسه م رو میخوایم مرخص کنیم...
هرروز به چندتا آهنگ کره ای گوش میدم و اگه بشه سریال کره ای هم می بینم...
و... دارم میرم دانشگاه...
رشته ای رو انتخاب کردم که شاید حتی دو سال پیش حتی به ذهنم هم نمیرسید!
بعد کلی سبک سنگین کردن و فکر کردن و تحقیق...
با علاقه زبان چینی رو به عنوان اولویت اولم زدم...
ولی راستش... انگار یکم می ترسم...
دقیقا نمیدونم از چی...
بدجوری گیج شدم... دلم میخواد بزنم زیر گریه!
نمیدونم...
شاید از محیط جدید دانشگاه...
شاید از سختی زبان تقریبا جدیدی که میخوام یاد بگیرم...
شاید... از مواجهه با آدم هایی که تظاهر به بزرگ شدن میکنن و نمیتونی
احساساست واقعیشون رو بفهمی و درک کنی؟
یا شاید هم... از اینکه آینده ت چی میشه؟... نه تنها آینده ی خودت،
بلکه آینده ی تمام کسایی که دوسشون داری...
شاید هم... از اینکه خودت رو هنوز خوب، اونجور که باید نشناختی؟...
.
شاید هم یه جور دلتنگیه. دلتنگی که با یه جور ترس قاطی شده
و ذهنم رو پریشون کرده...
شاید هم دلتنگی برای کسی که بالاتر از هر آدمیه.
دلم براش تنگ شده...
خدا رو میگم...
نمیخوام ازش دور بشم ...
واقعا دلم نمیخواد...
دلم نمیخواد دروغ بگم.. دلم نمیخواد تظاهر کنم... دلم نمیخواد به جمع آدم هایی
بپیوندم که کارشون خندیدن به هم دیگه و زدن حرف های مسخره ست...
گرچه ظاهرا خودم هم حتی نمیدونم چم شده... اعتقاداتم... دیگه نمیدونم
چی درسته و چی اشتباه! بدجوری گیج شدم..
بین تقریبا بیشتر دو راهی های زندگی...
خواهش می کنم... ای کاش همیشه تو قلبم بمونه...
ای کاش همیشه دستم رو بگیره... ای کاش قلب و وجودم رو سرشار
از عشق به خودش بکنه... برای همیشه...
.
راستی من دوباره میخوام قرآن حفظ کنم...
خدایا ... کمکم میکنی؟
لابد دلم یه بهونه برای خوندن حرفاش میخواد... فکر کنم این بهونه ی خوبی باشه...
برچسب: حدید,
نویسنده: نگار جعفرینژاد